
چند روزی است در حال تولید یک مستند با عنوان لشگر خوبان برای شبکه 2 سیما هستیم و میتوان گفت بیشتر اوقاتم را ضبط مصاحبه با سرداران و رزمندگان جنگ در این برنامه پر میکند .این جوانان دیروز و از یاد رفته های امروز ُحس و حال غریبی دارند ،دقیقا آنچه حاج کاظم در فیلم آژانس شیشه ایی نقل میکند در مورد تک تک این عزیزان عینیت دارد . یکی در خانه نشسته اول صبحی سریال خانه سبزتماشا میکرد که روزگاری فرمانده گردان بود دیگری که جفت پاهایش را از دست داده با آمدن ما آنچنان خوشحال شد که انگار مدتی است کسی در خانه اش را نزده .آن یکی وقتی مصاحبه اش تمام شد همچنان خیره به دوربین در تداعی روزگارگذشته به تعبیر خودش عجیب ُ همانطور مانده بود رزمنده ایی که زمان جنگ مسول پشتیبانی بود با چشمانی اشکبار تعریف میکرد و میگفت لای کمکهای مردمی دو جفت گوشواره دخترانه دیدم و از اینهمه ایثار فقط میتوانستم گریه کنم ُمسئول مخابرات میگفت شب روزی که قایق آقا مهدی باکری رو عراقی ها زده بودند پشت بی سیم هله هله و جشن گرفته بودند در صورتیکه اینطرف همه بچه ها دلشان خون بود .و میسوختند ُ این خاطرات رو میگفتند کاسه اشک چشمانشان پر میشد ُ ما که در حال ضبط این خاطرات بودیم همانجا با حرفهای شیرین این عزیزان به گذشته ها سفر میکردیم به روزگاری دور ُ که امروز برایمان تصورش دور از ذهن و واقعیت است فقط مثل قصه های هزارو یکشب با لذت گوش میدادیم حال میکردیم در صورتیکه این قصه ها و رشادتها دم گوش تاریخ معاصر توسط همین بچه های همشهری خودمان به وقوع پیوسته انگار برایمان یک خواب بودُ آقای موسوی میگفت وقتی برادرُ آقا مهدی شهید شد بدون هیچ شوکه ایی مرتضی یاغچیان را به جایش فرستاد تا مقاومت را ادامه دهد .مگر میشود آدم برادرش هم خونش را قربانی کند و انچنان محکم باشد که سریعا برای ادامه عملیات نزدیکترین دوستش را بفرستد ُ با معادلات امروز زندگی این اتفاقات حل نشدنی است . نورهای 800 را خاموش کردیم سوار ماشین گرم و نرم با یک موسیقی ملایم از این انسانهای غریبه شهر دور شدیم و فاصله گرفتیم و در ترافیک و شلوغی و صدای بوق لای بیلبوردها تبلیغاتی که عکسش نشان از التماس دختر بچه ایی برای سرمایه گذاری در فلان موسسه خصوصی دارد و نگاه هر عابری را جذب میکند و چراغهای رنگی و مغازهای شیک و مدرن و دنیای پر زرق و برق گم شدیم و زود فراموش کردیم آنها را . آنها هم دوست داشتند روزی شاهد این آرامش و امنیت و زرق و برق و خنده های کودکانشان باشند که از چرخ و فلک های شهر بازی بالا میروند و جیغ شادی میکشند . اما یک برهه ایی بال گرفتند که در خیابانهای شهر صدای مارش حمله و اعزام نیرو می آمد . همه وابستگی ها و شیرینی ها و لذتها رو گذاشتند و لباس رزم پوشیدند. همسر علی تجلایی میگفت علی عاشق زندگی و بچه هاش بود . ولی ما از این عزیزان یک انسانهای ماورایی و دست نیافتنی ساختیم که .......در صورتیکه همه آنها عاشق طعم شیرین پیروزی و امنیت و زندگی در سایه آرامش بودند . اما باید جانشان را فدای این آرمان میکردند .
صبح توی ماشین سعید داشتیم میرفتیم آفیش . رادیو پیام گفت : قیصر امین پور درگذشت . تا آخر روز کاری همه ما سر صحنه با قیصر درگذشتیم . اولین پیامک این ناگوار خبر را به مجید برادر خانمم فرستادم که چند روز پیش از نمایشگاه کتاب دستور زبان عشق قیصر را از بین آنهمه کتاب خریده بود و میگفت همه پولم فقط به دستور زبان عشق قیصر رسید . مجید جان شرمنده که بعضی وقتها خبر عزیزانت را ...........










بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت . خدا نگهدار قیصر امین پور که دبستان شعرهایت را ازبر میکردیم در دل .
ادامه گزارش فعالیت فیلمسازان و دست اندرکاران سینمای تبریز
محمد فرشباف پور عبداله : او بعد از بازی در فیلمهای برنگ برف و رویای نمناک مسیر دیگری را در فعالیت حرفه ایی خویش گشوده است .محمد با مدیریت کارآمد خود در چند فیلم کوتاه و دستیار تولید در سریال میراث سالار حیدرنژاد توانست استعداد نوین خود را در این سمت طاقت فرسای سینما به اثبات برساند او اخیرا تولید فیلمهای کور قیز امین باحجب و فیلم کوتاه هادی امینی و راه رفتن روی ریلها وحید حسینی مدیریت کرده است برای این دوست توانا و مودبمان آرزوی موفقیت روزافزون داریم .
خانم مریم امینی : او یکی از کارگردانان زن بسیار توانای ،تبریزیست که از انرژی فوق العاده بالایی در حین کار برخوردار است در مجموعه نود قسمتی هیوا که بنده بعنوان دستیار تهیه کننده در آن حضور داشتم توانایهایش را نشان داد طوریکه در نزدیک به سه ماه بی وقفه بی هیچ خستگی وسستی همچنان کارگردانی میکرد و با انرژی بی حد و حصر عوامل و بازیگرانش را هدایت مینمود . آخرین سمت او در فعالیت حرفه ایی مدیریت تولید فیلم برنگ برف بود که 29 بهمن پارسال از شبکه یک پخش شد . شنیده ها حاکی از آنست که او یکی از اعضا هئیت داوران جشنواره فیلمنامه اقتباسی خواهد بود. برای خانم امینی و مانی کوچولوی نازش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم .
یونس مقدم : بعد از عدم نمایش فیلم کوتاهش در همایش قبلی سیب از حضور در برنامه ها و همایشها انصراف کامل داده بود طوریکه برنامه تلویزیونی همایش سیب ششم راکه معمولا یونس برای پخش از تلویزیون می ساخت در غیاب سوال برانگیز او با کسب اجازه اش بنده کارگردانی کردم اما در همایش اخیرگره از بخت فیلم او نبود یونس مقدم گشوده شد و فیلم او توانست بیشتر جوایزهمایش را به خود اختصاص دهد طوریکه خود یونس در صحبت با بنده تعجب وافر خود را از این مسئله ابراز داشت یونس مقدم یک رابطه شمس و مولانایی با رئیس سینمای ایران یعنی مسعود کیمیایی دارد او هر ماه یکبار یک پیامک درباره استاد برایم میزند من نیز برنامه های جدید سینماگر محبوبمان را برایش یاد آوری میکنم . او اینروزها برای تلویزیون برنامه سازی میکند و اخیرا فیلمنامه ایی نوشته و قصد دارد با حواله ساختی که از انجمن فیلم در همایش سیب گرفته آن را تولید کند و روانه جشنواره رحمت سازد. برای یونس مقدم این کارگردان محجوب سینمای تبریز آرزوی شادکامی و موفقیت روزافزون دارم.


