بامدادم من
خسته از با خویش جنگیدن
خستهی سقاخانه و خانقاه و سراب
خسته کویر و تازیانه و تحمل
احمد شاملو (الف. بامداد)، در جدال با خاموشی
این مقاله سمبل آگاهی یک نسل است نشان شعور نسلی که می داند . اما کلید قفل صندوقچه زبانش را گم کرده است .محمد قوچانی جوانی است که در پی یافتن این کلید سر از اسرار نهان در آورده که بازگویی این اسرار فرسود گان تاریخ معاصر را که زبان نقد نمی تابند و همیشه بالای تخت و تاج تقدس نشسته و از آن بالا دنیای امروز را رصد میکنند و تحلیل به نفع صادر می نمایند .گران آمده اما نسل ما نسل واقعیت گرایی است نسلی است که آنچه را می بیند مورد کالبد شکافی قرار می دهد نه آنچه را در رویا دارد . به دور از آرمان گرایی های ایدئولوژیک پرور کاری به باید ها و نباید ها ندارد به اقتضای زمان صلاح خویش می جوید این مقاله را به دقت بخوانید که درکی است امروزی از نهادی به اصطلاح منورالفکر پرور

محمد قوچانی
بامدادم من
خسته از با خویش جنگیدن
خستهی سقاخانه و خانقاه و سراب
خسته کویر و تازیانه و تحمل
احمد شاملو (الف. بامداد)، در جدال با خاموشی
40 روز از مرگ قیصر میگذرد. شاعری که نه کارمند اداره سانسور بود و نه پادوی حجره بازار و بیش از دو کتاب نوشته و سروده بود و این یعنی همه شرایطی که براساس آن شاعران و نویسندگان میتوانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند و بدین معنا میتوان قیصر امینپور را شاعر و نویسنده خواند. اما 40 روز از مرگ شاعر میگذرد و هنوز کانون نویسندگان در سکوت است. قیصر شاعر نبود یا کانون، کانون نیست؟ آیا اصولا ایران، کانونی به نام نویسندگان دارد؟ یا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران ونویسندگان جوانمرگ شده را باید به جای بیانیههای کانون در بیلبوردهای شهرداری تهران جست؟
ادامــه مـطـلـب
عشق چون در قلب من بیدار شد
از طلب پا تا سرم.....ایثار شد
" یادداشتی به بهانه ..به همین سادگی"
هرگز سکانس روزنه نور، در کویر" خیلی دور خیلی نزدیک " را فراموش نخواهم کرد و دستی که ناجی تنها بود و آشنای آسمان..ویا پیشتر از آن در" زیر نور ماه" چه خوابی آرام تر از خواب در خانه خدا.
اینبار نیز فیلمی نوتر از میرکریمی ،احساسات سرشار از موج نویی را راهی دلم کرد.در میان رگبار لذت بخش احساسات رنگ به رنگ خود را چه آرام کنار طاهره می یافتم. خود را ومادران خودرا..
فقط سختی درک این جنس حرفها از آنروست که اینبار نیز یک مرد حرف ازدنیای زنانه میگوید و الحق که چه عالی وچه روان میگوید.. حتی دردهایی که طاهره هرگز به زبان
نمی آورد را چه خوب میفهماند...
تصاویر متنوع،چشم نواز. خانه به قول مادرانمان مثل دسته گل ..انچنان که بوی آب را میتوان از لابلای رنگها و نورها و..بویید و حس کرد ولذت برد...
اما دردی طاهره را می آزرد. چیستی رنجی که اورا میتراشد و میفشرد ، چکیده اش میشود شعر..شعری درلابلای دامن زندگی .
"روز آشنایی مان برف میبارید
حتی در گوشه های تاریک دلم
انقدر برف بارید
تا تمام لباسم سپید شد .."
سپید به رنگ برف..دامنی به سپیدی برف...و این سپیدی به گمان همان سپیدی لبا س عروسی اوست که بعدها آنرا بردیوار اتاق دختر همسایه می بینیم . و مادراو چقدر دلشوره دارد از ازدواج زود هنگام دخترش. ودر خیال او کسی سپید بخت تر از طاهره نیست که قران سفره عقد دخترش را به نیت استخاره بگشاید.استخاره ای که طاهره هرچه دنبال حاج اقا دوید برای آن ، یا زمان راه نداد یا مکان. طاهره ،خود ، لایق تر از او بود به اینکار که " چیزهای خوب.خیلی خوب" را از لای قران ببیند و بعد خودش هم مردد شود که اصلا مشکل اوچیست؟او چه کم وکسری دارد؟ ایا واقعا سپید بخت است ؟....
از لحظه ای که طاهره بر پشت بام ،کنار بند رخت آواز حزینی را زمزمه میکند و زن همسایه که باردار است و برای رفع پارازیت ماهواره به پشت بام میاید وفصل آشنایی آنان تا لحظاتی که در آسانسوربرای طاهره به سهولت و برای زن باردار به سختی میگذرد تا فصلهای تنها یی ناتمام اوکه باصدای روحانی خوش صحبت، آقای مرادی پر میشود.و دقیقا درد دل طاهره وحرف اصلی قصه را از زبان او میشنویم وحس میکنیم کم کم وارد یک بحث روانشناسی شده ایم.
"انکس که خودش خودش را نشناسد در شناخت دیگران و اطرافش چگونه موفق میشود؟؟ "
و مکث طاهره مقابل تلویزیون که چه درد مشابه ای را میشنود.لحظات برایش کند وکش دار میشوند آن قدر که ما نیز مثل او از این زندگی خالی ..دست خالی ..به تنگ می آییم.میرنجیم.
که به راستی ما هر کداممان house worker هستیم ویا خواهیم شد واین بیم حتی بر دل مدرنترین زنان نیز چنگ میزند.به راستی این مثل یک زنگ خطری است برای دنیای زنا نه ای که هرچه دارد همه ایثار محض است ورفع نیاز و ارضای دیگران.از دختر وپسرش و همسرش گرفته تا همسایه ها ...و کمک به دیگران گویی در ذات اوست..حتی اگر کمکی نخواهند مثل مرد مشتری و زن باردار همسایه...
همه طاهره را تا جایی می خواهند که حضور او نیاز آنها را رفع کند بعد از آن او مثل یک موجود غیر ضروری ،یک خدمتکار،یک کسی که حق ندارد پایش را از گلیمش بیشتر دراز کند،می بایست پشت در اتاق فرزندانش بماند وکودکی..جوانی..نشاط ..و حتی زنانگی و طراوتی که حق مسلم او نیز بود را در آینه دختر و همسا لان او تماشا کند.. پرازحسرت.
و وقتی این حس را در خود می یابد حتی خودش .. خود را از آن محروم میکند .به حکم مادر بودن..
وه که طاهره چسان تندیس ایثار می شود ..همه گونه استعداد و آمادگی دارد برای پر شدن وپس دادن..که از صدای دل انگیز آوازاو حین خدمتکاری، دختر امروزی اش به وجد میاید. و شعر سرشار از احساس و هر چند ناقصش.تحسین مربی اش را بر می انگیزدو...
ولی افسوس که به جای تمام پر شدنها و پس دادنها..رفع حوائج دیگران را برگزید.
ولی چه میشنود وچه میبیند در برابر این ایثار..
یا وقتی پسرش به غذا نخورنهای خانه عادت میکند برای فردا..
آیا جز این است که مردان همگی کودکی بیش نیستند..؟
که حتی راه خانه را نتوانند بشناسند ولی
ترجیح دهند زنی که کنار آنهاست بهتر است" روسری قرمز به سر کرده باشد در غیر اینصورت با او همراه نشود.."
این پسر امروز و مرد فردا چه میفهمد که کنار گوهری نشسته است که هر دمش مایه آرامش است و هر قدمش لایق بوسیدن.
چه میگویم ذهن نارس یک کودک اینها را چه میفهمد.. برای یک کودک نادان، بازی با جوجه ها و کش رفتن کیک مناسبتر است..
وه که طاهره چه غصه گمنامی رابا خود حمل میکرد.
در لحظاتی که شب از نیمه میگذرد وآرزو دوست دارد در تخت مادرش بخوابد تا وقتی که پدر بیاید ...دل آدم ریش میشود ..پس اینگونه است آرزو نیز مثل من، مثل تو، مثل هزاران زن دیگر مثل ما، به سرنوشت طاهره گرفتار خواهد آمد که جا پای جای مادر میگذارد...
اما درد طاهره بیش از تهمت کلفتی زدن به اوست .این حرف را به نادانی و بچه بودن او..با بزرگی خود نادیده میگیرد ..وعصر دوباره دنبال پسرش میرود بی هیچ دلخوری..
و فقط با این حرف او جا میخورد که باید دخترش کمی خانه داری یاد بگیرد. برای روز مبادا.
ولی دختر امروزی او غذا را میسوزاند و اصولا چه اهمیتی برایش دارد که غذا بسوزد یا نسوزد.او مسحور زیبایی رقص خود در آینه است و ترجیح میدهد به جای این همه اتلاف وقت غذای سفارشی بخورند.
شب رو به سحر میرود ومرد طاهره از راه میرسد..
و تنها جمله او که لبخند به چهره طاهره می آورد :" نجورسن جیرانم ؟.." است که چه ناشیانه تلفظش میکند ولی طاهره چه با متانت لبخند میزند..
وتمام احساسات پنهان زنانه طاهره چه زیبا زیر قلب آدمی نفوذ میکند .وقتی طاهره از عطر دخترش استفاده میکند انگار زنانگی آرزو واقعی تر از طاهره است....ومردش حتی بوی همین عطر وام گرفته را هم نمی فهمد و تصور میکند" چیزی سوخته است؟ "
وه که طاهره چه صبوری مطهری دارد..
صدای منشی شرکت دلش را میلرزاند .چنگ به روی میز میزند و بر کیوسک تلفن جا میخورد که موبایل همسرش دست اوست..ولغات انگلیسی را منشی به پسرش میگوید و وضع هوا را برای اردو رفتن دخترش او میتواند بگوید..و طاهره نه..
ولی طاهره بزرگتر از این حرفهاست که حسادتش را بروز دهد..
سالها پیش لنگه این دیالوگ را در کاغذ بی خط تقوایی می پسندیدم از زبان رویا
" که من نمی دانم یک کلفت هستم یا یک روشنفکر.."
اما اینجا روحانیت سیمای طاهره ،رنگ صد چندان به معصومیتش میزند . رویا اعتراض کرد به اقتضای امروزی بودنش.ولی طاهره سکوت میکند به اقتضای سنتی بودنش. وبه همین خاطر هم شماتت میشود به ابنکه" شغل تو چیه.."
"وه که چه تلخ است میوه درخت بینایی."
طاهره اینها را میفهمد..ولی خوب می داند که اگر برای خاطر عشق چشمداشتی داشته باشی و مزدی.و توقعی..دیگر عشق ورزیدن فضیلتی نیست.
بیشتر که فکر میکنم یاد خودم ومادرم می افتم .وباورم می شود " از ماست که بر ماست ".
وقتی جامعه مردان میتواند هر عملشان را به نام اسلام وبه کام خودشان توجیه کنند پس چطور مادران ما از این حق مسلم که هیچ مردی حق ندارد همسرش را به کار در خانه اش مجبور کند.با تحکم ..حتی حق ندارد یک لیوان آب از او بخواهد مگر اینکه خود زن اینکار را برای او انجام دهد..درست مثل مادران ما.
مادرمن، مادرهمسرمن.مادر تک تک ما ،اینهمه از حقوقی که اسلام به آنها داده چشم پوشیدند وآنوقت عرصه سیمرغ جولانگه مردان میشود دیگر..
مادرم به من اعتراض میکرد: " بس کن .بشین توی خونه . چی کار میکنی. خسته نمیشی از این رفت و اومدها...........و خیلی اعتراضهای دیگر.............
کاش کمی زود تر میفهمیدم که به خدا اینبار حق با من است .بمانم توی خانه که چه شود...
ولی نشد .. من هم مثل آرزو حرفهایی می شنیدم از مادر که خلاصه تمام حرفشان این بود ..شما هم باید خانه نشین شوید..
ومن حرف گوش کن تر وترسو تر و بی عرضه تر از آرزو بودم.
خانه نشین شدم. یادم رفت همه چیز.حتی خودم . همان دختر سر به راهی شدم که مادر میخواست. ولی گم شدم.. افسرده .بی هدف..
کاش مادریک روز بداند چه ظلمی به من کرد.
.گرچه امروز میدوم برای خاطر تمام فرصتهایی که سوخت ..با این حال باز هم عقبم..
من میتوانم جبران کنم.ولی مادران ما چه...آنها اصلا چیز عجیبی حس نمیکنند که بخواهند اعتراض کنند.
مادر همسرم میگوید:" وظیفه ام هست مادر".مادرم میگوید: "باز شروع نکن.."
.خودم میگویم:
نمیخواهم به سرنوشت این طاهره ها دچار شوم. اینها هرچند مقدس .هرچند نگین . به آسانی حتی در برابر یک منشی شرکت متهم هستند به hous worker بودن.
...............
طاهره سینی چای در دست وارد اتاق میشود ولی مردش غرق خواب است. وصدای برادر او را میشنویم که هرگز از راه نمی رسد و زندگی به همین روال میگذرد طاهره به خانه اش بر میگردد و وقتی همسر ش به او نیاز دارد ..صدایش میزند و او آرام و پر از بغض وتسلیم
با لحن شیرینش میگوید "..جانم.
همین جا هستم...".
غصه ای به نظر ساده.به نظر بی اهمیت، زندگی روزمره یک زن خانه دار.
به نظر که اصولا دراین دنیای پر هیاهو وپر از جنگ وخشونت وخون وخونریزی و. ...
.چه اهمیتی دارد که یک زن این طوری غصه بخورد یا نخورد...یا هر نظر دیگر..
این غصه..
دوا ندارد.. به همین سادگی.
" فصل هیوا"
مستندهای برگزیدۀ سال 1386
با نظر و رأی «گروه مطالعات سینمای مستند»
|
نام فیلم |
امتیاز | |
|
1 |
به کجا تعلق دارم؟ (مهوش شیخالاسلامی) | 41/5 |
| 2 | کارت قرمز (مهناز افضلی) | 40/5 |
| و عنکبوت آمد (مازیار بهاری) | 40/5 | |
| 4 | روزهای بیتقویم (مهرداد اسکویی) | 5/35 |
| 5 | هفت فیلمساز زن نابینا (محمد شیروانی) | 31/5 |
| 6 | باد دبور (محمد رسولاف) | 30/5 |
| 7 | قدرت (مهرناز اسدی) | 24 |
| 8 | تینار (مهدی منیری) | 20 |
| 9 | سیانوزه (رخساره قائممقامی) | 19/5 |
| 10 | ایران در اعلان (فرحناز شریفی) | 15/5 |



